شمارهٔ ۲۶۱
ای ز خورشید جمالت هر دوعالم غرق نوروی ز سبحات جلالت هرکجا شرست و شور
هرکه عکس روی تو بیند ز مرآت جهاندر حقیقت از همه عالم بود او را حضور
وای بر جانی که باشد از فراقت غمزدهخوش دلی کور است از وصل تو شادی و سرور
والهان حسن رخسار تو فارغ گشته انداز نعیم و عزت دنیا و از فردوس و حور
در فراقت مبتلاشد هرکه نگذشت از خودیره بوصل تو کسی یابد که کرد از خود عبور
نیست تنها بیقرار از شوق تو جان و دلمهست ذرات جهان از مهر رویت ناصبور
در جمال نوربخش او اسیری گشته استآنچنان حیران که از هر دو جهان دارد نفور