گنج

شمارهٔ ۲۵۲

قافیه: ر۹ بیت
دیوانه عشق توام و ز عقل و دینم بی‌خبرتا مست دیدارت شدم از خود نمی‌یابم اثر
ای همدم جان و روان جویی کنار از عاشقانبا ما چرایی سرگران رنجیده‌ای از ما مگر
در عشق تو بیچاره‌ام، از خان و مان آواره‌اماز لطف خود کن چاره‌ام، دیدار بنما یک نظر
ای شاه عالم‌سوز من وی ماه جان‌افروز منای ساز من ای سوز من کی بینمت بار دگر
ای دلبر طناز من ای مونس و دمساز منای محرم و همراز من درد مرا شو چاره‌گر
ای آرزوی جان من ای جان و ای جانان منای درد و ای درمان من در حال زار من نگر
ای یار بی‌مهر و وفا داری سر جور و جفاگر زان که ریزی خون ما کردم فدایت جان و سر
ای آفتاب خاوری ای رشک ماه و مشتریدرد دلم چون بنگری باشی ز حالم باخبر
آخر اسیری در نگر گر زان که هستی دیده‌ورمن نور حقم سر به سر روپوش گشته در بشر