شمارهٔ ۲۵۱
چون دور شد از حسن رخت پرده انوارشد گنج نهان فاش و عیان شد همه اسرار
گر دیده معنی بودت باز بینیکان یار عیانست درین صورت اغیار
تاکفر نهان گردد و پیدا شود ایمانگو پرده آن زلف برانداز ز رخسار
چون نیست شود هستی موهوم ز معلومدانی به یقین هست یکی دیده و دیدار
زاهد شود از عشق رخت منکر مشاقبردار ز رخ پرده که تا آورد اقرار
خورشید جمال تو ز رخ پرده چو برداشتذرات جهان محو شد از تابش انوار
جان واله و شیداست در انوار جمالشای دل تو کجائی که ببینی رخ دلدار
اسرار حقیقت نکنی فاش بهر کسزنهار دلا پرده اسرار نگهدار
از دام بلا جان اسیری نشد آزادتا شد بکمند خم زلف تو گرفتار