گنج

شمارهٔ ۲۴۸

قافیه: اشد۷ بیت
شهباز روح قدسی از دام تن جدا شدطیران به لامکان کرد باقی بی فنا شد
از مجلس طبیعت یکباره چون برون رفتدر عالم الهی مستغرق لقا شد
عارف که چشم جانش بینا بنور حق شداز عادت گدائی بگذشت و پادشا شد
هر دل که غوطه خورد در قعر بحر نابودازچونی چرائی بیچون و بی چرا شد
در هر زمان بنقشی باشد ظهور تامشاین دم بدان بتحقیق کان نقش نقش ما شد
از عین جمع و وحدت آمد بفرق و کثرتدر منتها بنقشم باز عین مبتدا شد
خورشید وحدت ما طالع شد از دو عالمچون مغرب اسیری آن مشرق بقا شد