گنج

شمارهٔ ۲۴۴

قافیه: ود۷ بیت
والله لیس غیرک فی عرصة الوجودچون هر چه بود جمله تویی غیر تو نمود
رخسار تو بنقش جهان جلوه میکندعالم نمود حسن تو بود و جز این نبود
عارف نظر بهر چه کند از سر یقینبیند عیان جمال تو از دیده شهود
هر کس که روبروی تو آرد زهر چه هستگوی سعادت از همه آفاق او ربود
دیدم که گشت جمله جهان غرق بحر نورچون پرده از جمال تو باد صبا گشود
شد بیخبر ز عالم واز خود خبر نیافتهرکو بگوش جان صفت حسن تو شنود
کردی نثار جان اسیری ز عین لطیفهر در و گوهری که بدریای جود بود