شمارهٔ ۲۳۵
مرا سودای او دیوانه داردز فکر عقل و دین بیگانه دارد
فسون چشم جادو بین که مارامیان شهر چون افسانه دارد
دلم مؤمن ازآن شد کو چو کافربتی در اندرون خانه دارد
به تقوی ورع پیمان نسازدکسی کو عهد با پیمانه دارد
ز بهر صید مرغ جان عاشقز زلف و خال دام و دانه دارد
طواف کعبه سودی نیست آنراکه دل با شاهد و میخانه دارد
اسیری زان بفقر آمد سزاوارکه رو درراه درویشانه دارد