گنج

شمارهٔ ۲۲۴

مقصود ز عمرم همه سوزست و غم و دردشادم که غم عشق تو ما را بسرآورد
هر عاشق بیدل که شود کشته بعشقشنامرد بود هرکه نگوید که توئی مرد
درمان دل از هرکه بجستیم همی گفتدردی بطلب گر تو دوا می طلبی درد
از آتش عشق است دلا سوزش جانهاگرمی مطلب از نفس زاهد دم سرد
دی پیر خرابات چه خوش گفت بسالکگر شاهد ما می طلبی در پی ما گرد
عمری بگلستان جهان گشتم و هرگزدر نازکی و لطف ندیدم چو رخت ورد
واله شده در پرتو انوار جمالشدیگر بجهان نیست اسیری چوتو یک فرد