شمارهٔ ۲۱۸
در هوای عشق بازم دل پرواز کردبار دیگر عاشقی جانم ز سر آغاز کرد
بر در او بس که بنشستم درآخر آن صنمرحم کرد و آن در بسته برویم باز کرد
چون درون رفتم بخلوتخانه بزم شهودوه چه دلداری که با من دلبر طناز کرد
چون ز نقش غیرخالی دید او لوح دلمدر سرای انس با خود جان ما دمساز کرد
هرکه از خلقان چو عنقا در جهان عزلت گزیدمرغ جانش در هوای لامکان پرواز کرد
هرکه بیند از همه عالم جمال روی اودر نهان و آشکارا با خودش همراز کرد
در جمال نوربخشش چون اسیری شد فنااز بقای بی زوالش بانوا و ساز کرد