گنج

شمارهٔ ۲۱۲

جان ما را میل دل جستن نشددرد و غم در پیش وی گفتن نشد
وعده کرد امشب که آیم پیش توز انتظارش امشبم خفتن نشد
عقل دوراندیش چندانی که کردجوی خون از دیده ها بستن نشد
بر امید آنکه یارم می کشددر بدر گردیدم و کشتن نشد
خواست دل کز دام هجران بگسلدعمر آخر گشت و زان جستن نشد
جانم ار دارد فراغ از هر دو کونلیکن از عشق بتان رستن نشد
ای اسیری شکر کن کز عشق اوهرگزت یک لحظه برگشتن نشد