شمارهٔ ۲۰۰
زان پیشتر که کون و مکان را ظهور بوددر بزم وصل دوست دلم در حضور بود
ساقی چو داد باده به رندان می پرستهر جرعه ز مشرب ما بحر نور بود
روزی که خلق مست می مختلف شدندمستی جان ما ز شراب طهور بود
با روی جان فروز وقد دلربای تومیلی بحور و جنت و طوبی قصور بود
حیران حسن یار چنانم که از ازلاز هست و نیست جان و دلم را نفور بود
عاشق براه عشق به تسلیم پا نهادورنه خیال عشق تو از عقل دور بود
نام و نشان غیر اسیری بهردو کوننگذاشت زانکه یار بغایت غیور بود