شمارهٔ ۱۹۴
چو خورشید جمالت روی بنمودبدیدار تو جان و دل بیاسود
نمود از پرده هر ذره خورشیدچو یارم پرده از رخسار بگشود
ندارد خلق پیش ما وجودیکه جز حق در دو عالم نیست موجود
سرود شوق جانان می سرایدبه آهنگ بلند این چنگ و این عود
فدای مقدمش کردم دل و دینبعالم نقد جانم چون همین بود
براه عشق جان پاکبازمبهیچ آلایشی دامن نیالود
اسیری هرکه شد مست می عشقچه میداند که نقصان چیست یا سود