گنج

شمارهٔ ۱۸۷

چون از ازل نصیبه ما عشق یار بوددر عاشقی مگو که مرا اختیار بود
هر دم جمال تازه نماید بعاشقانزان رو که جلوه های رخش بیشمار بود
مست مدام جام وصال حبیب راباکار و بار دنیی و عقبی چه کار بود
تا بسته ام بعشق تو زنار بیخودیمارانه کفر و دین ونه ناموس و عاربود
روزی که از شراب و ز ساغر نبود نامجانم ز جام وصل تو مست و خمار بود
جایی که جمله خلق جهان غرق حیرتندما را بیار عشرت و بوس و کنار بود
کس را ز حالت تو اسیری خبر کجاستورنه بخاک پای تو سرها نثار بود