شمارهٔ ۱۸۵
چو حسن روی او جلوه گری کردز فکر دین و دل ما را بری کرد
دل و جان را بغارت داد عاشقچو با سودای عشقش همسری کرد
بدین ماست مؤمن آنکه عمریبکفر زلف او جان پروری کرد
بعالم یکدل هشیار نگذاشتچو چشم مست او عشوه گری کرد
اسیر دام او شد جانم آخرچو فکر زلفش اول سرسری کرد
چه داند حال زار بیدلان چیستبت شوخی که حو با دلبری کرد
دل و جان و جهان شد فتنه اوز بس ناز و کرشمه کان پری کرد
سرافرازی کند بر جمله شاهاندرین ره هر که ترک سروری کرد
اسیری شهره شهرست و بدنامکه او دردین عشقش کافری کرد