شمارهٔ ۱۸۴
چون سوز عشقت پایان نداردزان درد عاشق درمان ندارد
هرکو نگردد در عشق کافردر دین عاشق ایمان ندارد
گر خون عاشق بی جرم ریزددر دین عشقش تاوان ندارد
آنرا که در سر سودای عشق استگر سود دارد سامان ندارد
آنکو بعشقت جان در نبازدعاشق نباشد او جان ندارد
گر دل نسازد جان را فدایشجان گرچه دارد جانان ندارد
دلبر اسیری بسیار دیدمگر حسن دارد احسان ندارد