گنج

شمارهٔ ۱۸۱

قافیه: دیکند۷ بیت
عاشق بکوی عشق چو خود را فدی کندمعشوقش از خودی خود او را خودی کند
هر لحظه هست و نیست شود نفس کایناتفیض خدا چو هرنفس آمد شدی کند
روشن شود ز پرتو رخسار او جهانحسن رخش چو جلوه گری ابتدی کند
غافل مشو ز یار و تعالوا شنو خطابهر سوت چو(ن) منادی غیب این ندی کند
نیکی ندید در دو جهان از خدا و خلقهرکو به ره روان ره حق بدی کند
یابی سعادت ابدی از وصال دوستگر زانکه دولت ازلی آمدی کند
شد مقتدا بمملکت عشق اسیریاهرکو بعاشقان خدااقتدی کند