شمارهٔ ۱۶۹
جان ما را در ازل دادند با عشق امتزاجدایما سودای عشق اوست زانم در مزاج
گشته ام سودایی عشق رخ و زلف حبیبجز می لعلش ندانم درد سودا را علاج
عقل را بگذار و در بازار عشق آنگه درآکین متاع عقل را آنجا نمی بینم رواج
هرکه ره یابد بملک فقر و گنج نیستیرفت بیرون از سرش سودای مال و تخت و تاج
از دماغ زاهدان فکر ریا هرگز نرفتکی توان از چوب خشک کج برون برد اعوجاج
ذوق سرمعرفت زاهد ندارد زین سبباز جهالت باشدش با عارفان دایم لجاج
تا مسلم شد اسیری بر تو تخت ملک عشقمیدهندت بیحرج شاهان همه باج و خراج