شمارهٔ ۱۴۸
پیش عارف که ز آفات طریق اگاهستدیدن علم و عمل هر دو حجاب راهست
مهر رخسار تو بیند ز همه ذره عیانهرکه او را بجهان جان ودل آگاهست
هرگدایی که بدرگاه تو یابد راهیخاک پایش بیقین تاج سریر شاهست
دعوی حسن ترا ای صنم مه سیماشاهد عذل یکی مهر و دگر یک ماهست
گرچه داری تو بهر گوشه گرفتار دگرمست و دیوانه بعشقت عجب ار چون ما، هست
سالک راه بمنزل برسد آخر کارهمت پیر طریقت اگرش همراهست
دولت وصل تو چون جان اسیری دریافتدل که فارغ ز غم منصب و مال و جاهست