شمارهٔ ۱۳۵
ای که کوی یارمیجویی دو عالم کوی اوستدر حقیقت روی جمله خلق عالم سوی اوست
ای که می پرسی نشان از زلف جانان بیگمانپیش ارباب یقین هر ذره یک موی اوست
نیست کس را جز بسوی قبله رویش سجودسجده گاه جمله عالم چون خم ابروی اوست
چون ز مرآت رخ خوبان جمالش ظاهرستعشق مجنون بررخ لیلی همه بربوی اوست
چشم مستش هر زمانی فتنه آرد پدیدشور و غوغا در جهان از نرگس جادوی اوست
هرکه بینا شد بنور معرفت بیند عیانکین همه ذرات پیدا ز آفتاب روی اوست
ای اسیری نیستی تنها اسیر دام اوجمله عالم پای بند حلقه گیسوی اوست