گنج

شمارهٔ ۱۳۲

قافیه: عست۷ بیت
تا که خورشید جمال از برج رویت طالعستخانه جان و دلم روشن ز نور لامعست
جمله عالم نقاب شاهد روی تو شداین سخن پنهان نمی گویم حدیثی شایعست
می شود روشن ز حسنت هرنفس کون و مکانزانکه از مهر رخت هر لحظه نوری ساطعست
هرزمان یابم حیاتی تازه از دیدار تومرده دل آنکس که عمرش بی جمالت ضایعست
هرکرا با دولت وصل تو باشد دست رسهم زمانه چاکرست او را و گردون تابعست
قصه بوس و کنارش هست امری بس محالدیده در عمری بدیداری از آن مه قانعست
پرتو خورشید عالم سوز روی نوربخشقید موهوم اسیری از دو عالم رافعست