شمارهٔ ۱۲۶
روی چو مهت کاینه جان و جهانستحسنش ز همه ذره چو خورشید عیانست
عالم شده از نور رخت ظاهر و پیدادر پرده هر ذره جمال تو نهانست
در ظاهر و باطن بیقین از همه روییعارف همه او بیند و جاهل بگمانست
در مذهب من نام و نشان جمله ترا بودغیری که نباشد ز کجا نام و نشانست
خورشید حقیقی است که از کون و مکان تافتعالم همه روشن شده از پرتو آنست
از عاشق دیوانه خبر جوی ز معشوقکین زاهد افسرده هم از بیخبرانست
حسن رخ تو دید اسیری ز دو عالمای جان ز جهان او بجمالت نگرانست