شمارهٔ ۱۲۴
گردیدن گردون یقین از عشق جانان بوده استجانا نگر کز جست و جو یک لحظه کی آسوده است
ارواح قدسی زین سبب بیخورد و بیخواب آمدهعقل کل اندر عمرها زین غم دمی نغنوده است
بینی که باد تندخو چون آب و آتش دم بدمافتان بخاک ره چنین آن هم ازین غم بوده است
یاقوت و لعل از مهر او افتاده در کوه و کمراز اشک خونین لاله را دامن بخون آلوده است
حیوان و انسان از طلب گشته روان از هر طرفاین رفتن واین آمدن گوئی مگر بیهوده است
چشم بصیرت را گشا یک یک ازین ها کن نگاهاز گوش جان بشنو ز من کین نکته کس نشنوده است
خامش اسیری تا بکی افشای این سر بهر چیستعارف کجا نااهل را رمزی ازین بنموده است