شمارهٔ ۱۲۱
نیست ما را هیچ فکری جز لقای روی دوستآفرین بررای درویشی که در فکر نکوست
زلف و رویت نیست تنها آرزوی ما و بسمشتری و ماه را شبرو شدن زین آرزوست
عاشقی را باید از باد صبا آموختنمیرود بی پا و بی سر دایما در جستجوست
مستی عشاق باشد زان دو چشم پر خمارسرخوشی بیدلان نه از باده جام و سبوست
پیش قاضی محبان مدعی عشق راشاهد عادل بغیر از چشم گریان، رنگ روست
گو(ی)اگر پیش سر عشاق در میدان غممیکند دعوی که من سرگشته ام بیهوده گوست
غیر سرو قامتش در باغ دل جایی مدههمت عالی اسیری چون ترا آئین و خوست