گنج

شمارهٔ ۱۱۹

قافیه: انهشدست۷ بیت
جان ما عاشق سروقد جانانه شدستغرقه بحر غمش از پی در دانه شدست
مست عشقست و کند میل شراب لب اوتا که مخمور دو چشم خوش مستانه شدست
ساخته قبله خود کویش و از دین فارغکعبه یک سو بنهادست و به بتخانه شدست
شمه تا خبر از عشق بتان یافته استبیخبر از غم این بیدل دیوانه شدست
دارد از شادی وصلش ز غم هجر فراغعشق را تا دل او مسکن و کاشانه شدست
تا بمعشوقه پرستی بجهان مشهوریقصه لیلی و مجنون ز تو افسانه شدست
شد گرفتار بلا جان اسیری زان دمکه نهان گنج غمش در دل ویرانه شدست