گنج

شمارهٔ ۱۱۶

قافیه: رست۹ بیت
ازپرتو جمال تو عالم منورستوزسنبلت مشام دل و جان معطرست
این جرم خور که جمله جهان روشن ازویستیک ذره ز پرتو آن روی انورست
سلطان حسن روی ترا ملک هر دو کونبی لشگر و سپاه عجایب مسخرست
غایت نداشت جلوه رویت از آن سببهر دم بجلوه دگر و حسن دیگرست
در تاب رفت زلف تو سرها بباد دادبازش ز پیچ و تاب چه آشوب در سرست
چشمت بقصد کشتن من غمزه تیز کردیارب که این چه ترکک بیرحم کافرست
عقل بلند پایه بدرگاه شاه عشقهرگز نگشت محرم و چون حلقه بردرست
کس با خودی نیافت ببزم وصال راهزیرا جناب وصل ازین پایه برترست
در دام فتنه جان اسیری ز چیست گفتگفتم کزان سلاسل زلف معنبرست