گنج

شمارهٔ ۱۰۵

دلم با دوست دایم در وصالستفراق از وی مرا دیگر محالست
برو ای عقل رخت خویش بربندکه عشق از گفت و گویت در ملالست
سلاطین رااگر مال است ماراگدائی درش مال و منالست
حجاب تو توئی آمد و گرنههمه عالم جمالش را مثالست
به پیش عارف حق بین دو عالممر اسمای الهی را ظلالست
هرآنکو وحدت حق را ز کثرتببیند بی گمان صاحب کمالست
به پیش چشم تو روشن اسیریهمه عالم بنور ذوالجلالست