گنج

بخش ۶۰ - حکایت ذوالنون مصری

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۴۱ بیت
شیخ ذوالنون مقتدای خاص و عامآن انیس حضرت رب الانام
آنکه او از جان و دل آگاه بودرهنمای رهروان راه بود
گفت یک روزی در ایام سفرمی شدم در بادیه بی پا و سر
کوه و صحرا جملگی پر برف بودهیچ جا روی زمین خالی نبود
دیدم آنجا در میان ابر و میغارزنی می ریخت گبری بی دریغ
گفتمش ای گبر بر گو قول راستدانۀ بی دام پاشیدن چراست
گفت مرغان در سواد ابترندمی نیابند دانه و بس مضطرند
بهر آن می پاشم این ارزن که تاسیر گردند مرغکان بینوا
حق مگر زین رو به من رحمت کنددر قیامت این بود ما را سند
گفتمش از دین چرا بیگانه ایکی قبول افتد که پاشی دانه ای
گفت باری گر قبول دوست نیستداند و بیند که آخر بهر کیست
پس بود این بینوا را خود همینکو همی گوید که بهر کیست این
گفت ذوالنون وقت من خوش شد از آندر طواف کعبه هر سو ی ی دوان
دیدم آنجا در طواف آن گبر راعاشق و زار و نزار و بینوا
گفت دیدی عاقبت ای شیخ دینکانچه می کشتم بر آمد اینچنین
حق به روی من در ایمان گشادپس مرا در خانۀ خود بار داد
هر چه بهر او کنی باشد قبولانما الاعمال بشنو از رسول
از در لطفش کسی نومید ن ی ستبر همه لاتقنطوا چون حجتی است
گفت ذوالنون وقت من خوش شد از آنگفتم ای دانندۀ فاش و نهان
گبر چل ساله به مشت ارزنیاز کمال مرحمت مؤمن کنی
از همه بیگانگی پردازیشآشنای رحمت خود سازیش
هر کرا حق خواند بی علت بخواندوانکه را هم راند بی علت براند
رو مکن با خود قیاس کار اوفعل او بی علت است علت مجو
پس تو ای ذوالنون برو فارغ نشینفعل او معلول با علت مبین
لاابالی دان جناب کبریانیست علت لایق فعل خدا
از خیال و عقل و فهم این برترستاندرین ره بوعلی کور و کرست
باد استغنا وزیدن چون گرفتنیست سوزش کز پی افسون گرفت
واگذار این کار خود را با خداپیشۀ خود ساز تسلیم و رضا
گر تو خواهی جان بری از دست غمغرقه کن خود را به دریای عدم
حظ نفس خود مجو در راه دوستمرد خودبین کی شود آگاه دوست
هر که راه عشق جانان می رودترک جان چون گفت آسان می رود
در طریقت هست چون هستی گناهنیست شو گر وصل خواهی وصل شاه
زاد این ره نیست جز محو و فنااندرین ره توشه گر داری درآ
نفی خود کن آنگهی اثبات حقبعد لااله بین آیات حق
خویش را ایثار راه یار کنجان خود از وصل برخوردار کن
تو برون شو تا که یار آید درونوصل بیچون را مجو در چند و چون
از حجاب خویش خود را وارهانجانفشان شو جانفشان شو جانفشان
برفشان از هر دو عالم آستیندر مقام وحدت آ ایمن نشین
گر روی راه خدا بیخود برودوست خواهی از خودی بیگانه شو
اصل طاعتهاست محو و نیستیتا تو هستی کی شناسی نیستی
وارهان خود را ز قید خویشتنمست وصلش کرد بر کونین تن