گنج

بخش ۴۱ - در بیان حقیقت عشق و آثار و احکام آن

عشق چه بود قطره دریا ساختناز دو عالم با خدا پرداختن
عشق آن باشد که باطل حق شودقید را بگذار د و مطلق شود
عشق از هستی خود وارستن استدر مقام سرمدی پیوستن است
عشق افراط محبت گفته انددر این معنی چه نیکو سفته اند
عشق شد ایجاد عالم را سببگوش کن احببت ان اعرف ز رب
عشق آمد واسطه کون و مکانگر نبودی عشق کی بودی جهان
عشق آمد عروة الوثقای دینعشق باشد رهبر راه یقین
عشق عاشق را بود حبل المتینعاشقی بالاترست از کفر و دین
عشق دریایی است بی قعر و کرانعشق بیرونست از شرح و بیان
در دل عاشق چو عشق آتش فروختهر چه جز معشوق بود آنجا بسوخت
گر مقام عشق مأوای تو شدبر فراز نه فلک جای تو شد
عشق مرآت جمال روی اوستعشق آرد مر ترا تا کوی دوست
دین عاشق ، عشق و تجرید و فناستمذهبش تفرید و ترک ما سواست
عشق را هر دم دگرگون جلوه استگاه زاهد سازدت گه رند ومست
گاه مؤمن گه مغ و ترسا کندگاه شیخ شهر و گه رسوا کند
عشق دارد صد هزاران شعبدهگاه بتخانه کند گه معبده
گه اسیر خط و خالت می کندگاه مست وجد و حالت می کند
گاه زاهد گاه فاسق سازدتگه مخالف گه موافق سازدت
عشق می آرد ملک را بر زمینمی برد خاکی به چرخ هفتمین
عشق مشرک را موحد می کندگه محقق را مقلد می کند
عشق اسیری را کند آزاد و فردعشق آزادان در آرد در کمند
عشق دارد هر زمانی جلوه ایعشق با هر کس نماید عشوه ای
عشق آدم را اسیر دانه کرددام او شد دانه تا افسانه کرد
نوح را ز آن عشق طوفانی کندتا که بر دعویش برهانی کند
عشق ابراهیم در نار آورداز مه و خورشید بیزار آورد
عشق اسمعیل را قربان کنددیدۀ یعقوب را گریان کند
عشق یوسف را از آن سازد غلامتا که آرد مر زلیخا را به دام
عشق یوسف را بدارند قباپس به زندان آورد با صد جفا
عشق در داود چون آمد پدیدموم شد در دست او سنگ و حدید
عشق چون بیند سلیمان با وفاآورد بلقیس از تخت سبا
عشق با ایوب چون دارد حضوردر میان صد بلا باشد صبور
عشق یونس را چو از جان سیر کرددر میان ماهیی جاگیر کرد
عشق استغنا چو با یحیی نموددایماً با خوف و حزن و گریه بود
عشق موسی را به کوه طور بردبهر دید دوست سوی نور برد
عشق عیسی را به گردن می بردنیست کس واقف که تا چون می برد
عشق احمد را برد تا وصل دوستلی مع اللّه در بیان حال اوست
عشق احمد را بود معراج دینتا مقام او شود حق الیقین
عشق دارد جلوه ای با هر دلیگر جنید و بایزید و بوعلی
عشق در هر مظهری نوعی نمودعشق را هر دم ظهور تازه بود
عشق باید تا خرد انور شودکیمیا باید که تا مس زر شود
کیمیا ساز است عشق عقل سوزعشق ، ظلمانی کند روشن چو روز
مو کشانت عشق پیش شه بردعقل کی در بزم وصلش ره برد
عقل کی بیند جمال عشق رایا چه داند او کمال عشق را
عقل در راه سلامت می رودعشق خود راه ملامت می رود
عقل در اسباب می دارد نظرعشق می گوید مسبب را نگر
عقل گوید دنیی و عقبی بجوعشق می گوید بجز مولی مگو
عقل گوید علم آموز و هنرعشق می گوید ز هستی درگذر
عقل می جوید همیشه جاه و مالعشق گوید جمله را کن پایمال
عقل گوید روز ۀ صحو و بقاعشق گوید کو ره محو و فنا
عقل گوید عشق ویرانی کندعشق گوید عقل نادانی کند
عقل می گوید برو کنجی نشینعشق گوید نی برو رنجی گزین
عشق می گوید که ترک خویش کنعقل می گوید که خود را پیش کن
عشق می گُ وید ز خود فانی بباشعقل گوید در بقاء مأوا تراش
عشق گوی د هان نباشی خود نماعقل گوید هر یکی را صد نما
عشق گوید نی ستی با ید گز یدعقل می گوید که هستی کن پدید
عشق گوید درد و سوز و غم طلبعقل گوید شادی و مرهم طلب
عشق گوید آتشی در جاه زنعقل گوید آبرو می جو به فن
عشق گوید پاکباز و فرد باشعقل گوید کسب کن عقل معاش
عشق گوید از دو عالم پاک شوعقل گوید از پی این هر دو رو
عشق می گوید که وصل یار جوعقل گوید بر محال این ره مپو
عشق می گوید قلندر می شومعقل گوید شیخ با فر می شوم
عشق می گوید طلب راه خمولعقل گوید نی تو شهرت کن قبول
عشق گوید نامرادی پیشه کنعقل گوید عاقبت اندیشه کن
عشق گوید نوش کن جام فناعقل گوید کی بودمستی ر و ا
عشق گوید نی ست گردان هر چه هستعقل گوید رو معاش آور به دست
عشق آتش می زند در کایناتعقل گوید بر خذر زین ترهات
عشق گوید دیر و ناقوست کجاستعقل گوید ننگ و ناموست کجاست
عشق گوید خانه ویران می کنمعقل گوید شهر عمران می ک نم
عشق گوید در بلا منز ل کنمعقل گوید خویش بر عشرت زنم
عشق گوید می روم سویی سفرعقل گوید شو مقیم اندر حضر
عشق گوید جز عیان چیزی مجوعقل گوید در بیان برهان بگو
عشق گوید عقل سرگردان کجاستعقل گوید عشق بی سامان کجاست
عشق می گوید که رو دیوانه شوعقل گوید عاقل و فرزانه شو
عشق گوید عقل را مجنون کنمعقل گوید عشق را مفتون کنم
عشق گوید عاشق قلاش باشعقل گوید زاهد قلماش باش
عشق گوید من ز تلوین بگذرمعقل گوید رو به تمکین آورم
عشق گوید پیشه کن بیچارگیعقل گوید چاره جو یک بارگی
عشق گوید دور کن طول املعقل سازد حیله های هر محل
عشق گوید فکر دنیا هیچ نیستعقل گوید طالب دنیا بسی است
عشق می گوید که خ اموشی به استعقل گوید قل هم از امر شه است
عشق می گوید که هان درویش باشعقل گوید عاقبت اندیش باش
عشق سوی کفر آرد مو کشانعقل از اسلام می جوید نشان
عشق را شد دین و ملت نیستیمرد عشقی گر ز خود فانیستی
در میان عشق و عقل این گفت و گوستعشق قلاش و خرد اسباب جوست
چونکه آمد عشق، عقل آو ا ره شدوز جفای او خرد بیچاره شد
یار خواهی در طریق عشق رووز خرد یکبارگی بیگانه شو
دامن عشاق حق آور بدستپیششان چون خاک ره می باش پست
در پناه عاشقان جایی بجویگرد هر در بیش ازین هرزه مپوی
گفتۀ ایشان چو در در گوش کنبشنو از عشاق بی سامان سخن
ترک کن این عقل پر افسانه راعشق ورزی پیشه کن اینجا بیا
نوش کن یک جرعه ای از جام عشقهمچو ما آزاده شو در دام عشق
قبلۀ عشاق چه بود دیر عشقهمچو ما آزاد شو از غیر عشق
رهزن راهست عقل حیله جوجز ز شحن ۀ عشق ناید دفع او
رهنمای عاشقان عشقست و بسعاشقان را عشق شد فریاد رس
هر که راه عشق جانان می رودزود مست بادۀ وصلش شود
یک قدم هر ک و به عشق او نهاددولت عالم مر او را دست داد
حق جهان را از محبت آفریدوز محبت هر دو عالم شد پدید
از خدا احببت ان اعرف شنودر محبت ساز جان و دل گرو
شد محبت را ظهور از اعتدالبی محبت کی شود پیدا کمال
از محبت چون جهان را شد نظامکارها بی عشق کی گردد تمام
هر دلی را کز محبت شور نیستز آفتاب عشق او را نور نیست
هر که با عشق و محبت آشناستمحرم درگاه خاص کبریاست
در طریق عاشقان برتر مقاماز محبت نیست بشنو و السلام
گر محبت بی ن قاب آید برونمی کند افسون عالم را فسون
گر ز نور عشق تابد یک شرراز تف او خلق را سوزد جگر
جان که از نور محبت باصفاستاو به بزم وصل جانان آشناست
هر که شد جوی ا ی وصل از خاص و عامبی محبت نیست کار او تمام
از محبت گشت ظاهر هر چه هستوز محبت می نماید نیست هست
گر علم بیرون نزد سلطان عشقملک جانها از چه شد ویران عشق
شد محبت روح و عالم همچو تنگر نباشد جان چه کار آید بدن
چونکه دارد عشق هر جایی ظهورمیل دل هر سو اگر باشد چه دور
جان بهر سویی که مایل می شوداو به بوی دوست آن سو می رود
هیچ طالب را جز او مطلوب نیستدر دو عالم غیر او محبوب نیست
غرق دریای محبت گر شویاز کمال عشق رمزی بشنوی
هر چه دارد در جهان بود و نمودا ز طفیل عشق آمد در وجود
شد علامات محبت در جهانترک کبر و هستی و سود و زیان
صورت معشوق و عاشق را یقینآینه حسن و جمال عشق بین
عشق آمد رابطه اندر جهانآینه معشوق و عاشق عشق دان
حسن او بی عشق ما نبود تمامکی نماید بی گدا جود کرام
ناز معشوقی همی گردد عیاناز نیاز عاشقان جانفشان
گر نیاز عاشق دیوانه نیستناز معشوقی نمی داند که چیست
سنگ خارا از محبت نرم شدهمچو یخ افسرد و از وی گرم شد
این محبت شاه را سازد گدامی ک ند او هر گدا را پادشا
هر کسی کو از محبت نور یافتاز غم و شادی بکلی روی تافت
اندرین ره سالها هر کو شتافتبی محبت وصل جانان را نیافت
از محبت ذره خورشید آمده استوز محبت قطره ای دریا شده است
از محبت مرده زنده می شودوز محبت شاه بنده می شود