گنج

بخش ۲۷ - حکایت

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۵۳ بیت
سرور اقطاب عالم بایزیدآنکه خود را آنچنان که هست دید
راستی را او درین ره حجت استقول او چون فعل او بی صنعت است
همچو بحرم گفت من اندر مثلنی چو عمان بلکه دریای ازل
کو ندارد ساحل و قعر و میاننیست او را اول و آخر نشان
زو یکی پرسید شیخا عرش چیست؟شیخ گفت او را منم بر ظن مایست
گفت کرسی چیست؟ گفتا که منملوح گفتا، گفت دانا که منم
باز پرسید او که چه بود خود قلمشیخ گفتش گر بدانی هم منم
باز پرسیدش که حق را بندگانگفته اند و هست حال اندر زمان
که چو ابراهیم و موسی اند بدلچون محمد همچو عیسی اند بدل
شیخ گفتا آن همه آخر منمهم به م عنی آفتاب روشنم
گفت می گویند حق را در جهانبندگان بودند و هستند این زمان
قل ب شان جبریل و میکائیل وارباز عزرائیل و اسرافیل وار
گفت صدق آور که آن جمله منمتا نپنداری من این جان و تنم
مرد سائل گشت خاموش آن زمانچون شنید آ ن نکته های همچو جان
زین تعجب دم نزد خاموش شدگوییا زان جرعه او می نوش شد
بایزیدش گفت هر کو در خدامحو گردد از خدا نبود جدا
در حقیقت هر چه هست ای مرد دینخود همه حق است و باطل نیست این
او چو فانی گشت اندر نور ربحق همه خود را ببیند ای عجب
او چو خالی کرد خود را از خودیدید خود را عین نور ایزدی
هر دو ع ا لم گشته است اجزای اوبرتر از کون و مکان مأوای او
مندمج در حرف او جمله حروفمندرج در تحت صنف او صنوف
صد هزاران بحر در قطره نهانذره ای گشته جهان اندر جهان
آن امانت کآسمانش در نیافتوز قبول او زمین هم روی تافت
در دل یک ذره مأوا می کنددر درون جبه ای جا می کند
لامکان اندر مکان کرده مکانبی نشان گشته مقید در نشان
کی بگنجد بحر اندر قطره ایمهر پنهان چون شود در ذره ای
این ابد عین ازل آمد یقینباطن اینجا عین ظاهر شد مبین
عین آبی آب می جویی عجبنقد خود را نسیه می گویی عجب
پیش چشمت هست دریای رواندیده را بستی از آنی در گمان
منکه آبم تشنۀ آبم چراوز عطش اندر تب و تابم چرا
شد به نقش موج ما دریا عیانموج سازد بحر را فاش و نهان
خویش را از راه خو د بردار زودکی کنی تا با خودی از خویش سود
گنج عالم داری و کد می کنیخودکه کرده آنکه با خود می کنی
پادشاهی از چه می کردی گداگنجها داری چرایی بینوا
جمله عالم هست حاجتمند توتو گدایانه چه گردی گرد کو
از تویی دریای تو خس پوش شدخس نماند بحر اگر در جوش شد
مانع راه تو هم هستی توستنیست شو تا ره به خود یابی درست
گشت خورشیدت نهان در زیر میغقیمت خود را ندانستی دریغ
دشمن خود دوست می داری چرادوستان را دشمن انگاری چرا
می کنی شهباز خود را بال و پرجغد و بوتیمار را گویی بپر
می بری سیمرغ را آ ن سوی قافعکه را گویی درآ اندر مصاف
طوطیان را می کنی بی آب و خورپیش زاغان می نهی قند و شکر
پای بند دام می سازی همالک لکان را می پرانی در هوا
بلبل و قمری کنی بسته زبانکرکسان آری که موسیقی بخوان
می کنی طاووس را اندر قفسگفته بط را ران درین دریا فرس
باز سازی مرغک اوباش راکرده ای عنقا تو این خفاش را
نفس دون را زیردستی تا بکیشو مسلمان بت پرستی تا بکی
این چه نادانیست یکدم با خود آیسود می خواهی در ین سودا درآی
اسب تازی را بخر، خر را مخرتا توانی ز ین بیابان شو بدر
گر وصال دوست می داری ه و سنفس را با روح گردان همنفس
تا نگردد نفس تابع روح راکی دوا یابی دل مجروح را
مرغ جان از حبس تن یابد رهاگر به تیغ لا کشی این اژدها
چون نکشتی اژدهای نفس راهان مشو ایمن ز مکر این دغا