گنج

بخش ۱۲ - حکایت بایزید بسطامی قدس اللّه سره

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۲۰ بیت
والی اقلیم عرفان بایزیدآنکه دایم بود عشقش بر مزید
گفت حق فرمود الهامی بدلآمد آوازی و اعلامی بدل
که خزینه ما ز هر جنسی پر استاندرین گنجینه هر نقدی دراست
طاعت مقبول خود اینجا بسی استخدمت لایق بسی با هر کسی است
علم و اسرار و معارف بی حد استزهد و تقوی بی حساب و بیعداست
این اشارات و ارادات و فنونخود ز بسیاریست از احصاء فزون
گر مرا خواهی بیا چیزی بیارکان نباشد نزد من ای مرد کار
گفتم آن چیزی که نبود مر تراخود چه باشد گو الهی مر مرا
گفت آن عجز است و خواری و نیازنیستی و درد و سوز جانگداز
فقر و مسکینی ز خود آوارگیدلشکسته بودن و بیچارگی
عارفان را اینچنین آمد خطابخویشتن بین کی بود ز اهل صواب
مرد رعنا دان که از حق غافلستدر طریق اهل عرفان جاهلست
رهروانی کاندرین ره رفته انداینچنین هشیار و آگه رفته اند
هستی خود از میان برداشتندخویش را معدوم محض انگاشتند
دایۀ خود را بجستند این فریقبیخود از خود رفته اند اندر طریق
کرده اند ایشان به راه ذوالمننذل و خواری را شعار خویشتن
در خور عارف نباشد ما و مناندرین ره بی منی باید شدن
چون تو من گویی بود بی شک دو منمن کجا گنجد به راه ذوالمنن
بهر جنت زاهدان را جست و جوستدر دل عاشق نگنجد غیر دوست
عاشقانت را به جان باشد مریدهر کسی کو لذت عشقت چشید