شمارهٔ ۸ - ای سبیل
بازگشتی نزد فرمانده تو مقهور ای سبیلزان سبب از مسند لب میشوی دور ای سبیل
با دلی پر خون فرو ریزم ترا از پشت لبکرده فرمانده مرا امروز مأمور ای سبیل
من بر این سودا نیم راضی، ولی خود آگهینیست سرپیچی ز فرمان غیر مقدور ای سبیل
تیغ بر رویت کشیدم دست من گو بشکندگرچه دست من در این کار است معذور ای سبیل
سر بسوی آسمانها برده بودی زانکه خودهم نشان قدرتی هم مظهر زور ای سبیل
چون سر زلف بتان ماهرو بودی سیاهزان سبب گشتم ز هجران تو رنجور ای سبیل
بار دیگر میگذارم تا بر آری سر ز پوستتا به بینم چشم بد خواه ترا کور ای سبیل