گنج

شمارهٔ ۷ - شکایت

۱۵ بیت
از بخت نامساعد و از جور روزگارروزی هزار بار بنالم به پیش یار
تنها ز دست دوست ندارم شکایتیدارم هزار شکوه از این چرخ کجمدار
این است رسم چرخ ستمگر که میزندهرلحظه نیش بر دل مردان هوشیار
هر دم ز دست چرخ غمی نو رسد مراهر لحظه شاخ عمر، غمی آورد ببار
از شمع بهره ای نبرم غیر سوختناز گل مرا نصیب نباشد بغیر خار
آزار میکشم من محزون زهر طرفاندوه میبرم من مسکین زهر کنار
همچنان چنار پیر بسوزم ز برق خویشهمچون شجر ز میوه خویشم بریز بار
هر تازه ای که میرسد غیر درد نیستما را گناه چیست بدرگاه کردگار
آه از درون سینه پر درد میکشمهر دم بیاد مهدی ناکام بیقرار
خطش بگرد عارض سیمین نرسته، رفتخلقی بماتمش همه غمگین و داغدار
فریاد از سپهر ستمگر که لحظه ایما را رها نمیکند از چشم اشکبار
ایدل امید نیکی از این روزگار چندچندی بنال در ستم روزگار زار
از آسمان توقع بیجا چه میکنیمثل مرا براحت و آسودگی چکار
بگذار تا بگریم، از دست جور چرخبگذار تا بنالم از دست روزگار
با ما چو روزگار مساعد نمیشودباید شدن بلطف خداوند امیدوار