شمارهٔ ۹ - شاهد بزم
چاره کار من بریدن ازوستکاینچنین عشق با چو او نه نکوست
چند دلبر جفا کند، من صبرآخر این دل مگر ز آهن و روست
آنکه رویش بود چو قرص قمرآنکه مویش چو نافه آهوست
با حریفان سفله یار و شفیقبا رفیقان پاکباز عدوست
شمع جمع جماعتی بد نامشاهد بزم مردمی بدخوست
سخت با شیشه دلم چون سنگسنگ اغیار را بسان سبوست
من دهم جان او دهد دشنامایخدا سنگ پاست این یا روست
ای صبا گو بدان پری رخسارکه نه نیکوست این جفا، یا دوست!
چند سوزی مرا در آتش تیزبا همه یار و با منی بستیز
ای بت سرو قد سیمین ساقای جهانی بدیدنت مشتاق
گونه در دست زلف پرشکنتمثل سیب سرخ و دست چلاق
چند از پشت در کنی جلوهقدمی نه ز لطف توی اطاق
تا شوم با تو یار یکساعتطاقتم گشته از جدائی طاق
مژده وصل میدهی که بشوقمتحمل شویم بار فراق
رفته باشد ز دست، مار زدهاز عراق آورند تا تریاق
دیگران خفته در کنار تو مستما در این گوشه میمکیم سماق
نشود جور ما بدینسان جورمیکنم کارت عاقبت با زور