شمارهٔ ۳ - افسانه
چون سرآمد زمان جوانیای بسا آرزوها که مردند
لاله رویان بنا مهربانیمهر دیرینه از دل ستردند
شد جوانی، وزان شور مستیجز فسوس و دریغی ندارم
تا ببرم ز دل بیخ هستیای دریغا که تیغی ندارم
آرزو پایدار از امید استای دریغا که نومید ماندم
چون امید از دلم رخت بر بستآرزو را هم از خویش راندم
گرچه جز غم نشد حاصل مازان همه شور و حالی که بگذشت
بعد از این کار ما و دل مانیست غیر از خیالی که بگذشت
چون کنم یاد ایام پاییزآرزویم پر و بال گیرد
زآنهمه خاطرات دل انگیزخاطرم شور و دل حال گیرد
شامگاهم ز تابیدن ماهشوری افتد بجان فسرده
بامدادم ز باد سحرگاهزنده گردد هوسهای مرده
یاد آن عهد پر مهرم آردجلوه بامداد خزانی
اشک حسرت فرا چهرم آردگاه پیری، خیال جوانی
نوبهار جوانی تبه شددر غم یار نیرنگ سازی
بیخبر بودم از چه سیه شد؟روزگارم بسوزی و سازی
شور مستی و عشق جوانیآرزوهای من زنده میداشت
وان نگاه پر از مهربانیخاطرم خوش بآینده میداشت
دیدم اینک بصد شور تشویشنیست آینده افسانه ای بیش