شمارهٔ ۷ - نقش جام
دیدمت با هزار جلوه و نازدوش بگذشتی از کنارم باز
گرچه ایدوست بردی از یادمدیدمت باز و یادت افتادم
سحر است و نسیم صبحگهیمیزداید ز چهر شب سیهی
من بیاد رخ تو باده بدستلب جوئی نشسته ام سرمست
باده چون رخنه کرد در تن منگشت لرزان دل چو آهن من
همچو از باد نوبهاری بیددل مردانه ام بخود لرزید
خیره در ساغر شراب شدمسوختم همچو شمع و آب شدم
کاندران جام، عکس روی تو بودباده لرزان چو تار موی تو بود
دیدم آن طره دراز ترانوشخند ترا و ناز ترا
رنج شبها و شادی ایامجلوه گر شد میان لرزش جام
واندر ان نقشهای لرزانمگشت پیدا گذشت دورانم
گرچه از باده سخت لرزانملیک از این نقش جام میدانم
این جهان را که اعتباری نیستحاصلی غیر یادگاری نیست
یادگاری که از تو حاصل ماستنقش مهر تو هست و بر دل ما است
نقش مهر آنکه را بدل نبودصورتی غیر آب و گل نبود