گنج

شمارهٔ ۶ - دود سیگار

۳۵ بیت
خورشید چو از فراز کهساربنمود به صد کرشمه رخسار
آن ماه ز مهر دلرباترآهسته نواخت حلقه بر در
لبخند زنان بروزگارمآمد چو سرشگ در کنارم
با خاطر شاد و جان خرماز خانه برون شدیم با هم
تفریح کنان بدامن کوهدر خرمن سبزه های انبوه
آنجا که رسد زهر کناریلرزنده صدای جویباری
آنجا که بناز لادن سرخبر سبزه کشیده دامن سرخ
لختی به نظاره ایستادمسرمست به بید تکیه دادم
میکرد صبا به ترکتازیبا هر گل و لاله عشقبازی
هر شاخه گل که قد علم کردبازش به اشاره پشت خم کرد
هر ذره ای از دم صبا مستگل مست و گیاه مست و ما مست
گه حال دل پریش گفتیمگه قصه عشق خویش گفتیم
وان راز که در حیا نهان بوداز طرز نگاه ما عیان بود
من دل به نگاه دوست بستهعهد همه غیر او شکسته
تا بوسه زنم بروی ماهششرم آمده بودم از نگاهش
هر لحظه که در خیال بگذشتصد بوسه بلب رسید و برگشت
چندی متحیر ایستادمسیگار به کنج لب نهادم
از شیفتگی زدم بناچارلرزنده دو لب، دمی به سیگار
زان سوخته دود دل کشیدمدر حلقه چشم او دمیدم
چون بست بناز دیده گانشیک بوسه ربودم از دهانش
از غایت شرم بی تحملبنشست میان سبزه چون گل
پیدا ز نگاه آن پریچهرآمیخته ناز و رنجش و مهر
در دیده ز ناز آیتی داشتزیبائی او حکایتی داشت
میکرد صبا ز روی مستیبر کاکل او دراز دستی
بر طره او چو باد میخوردبر چهره من پناه میبرد
چون دید ز تاب عشق مستمبگرفت ز روی لطف دستم
بوسید مرا ز شادمانیمن زان همه لطف و مهربانی
مدهوش شدم ز تاب رفتمزان نشئه کمی بخواب رفتن
مستانه در آن چمن غنودمدیدم چو دو دیده برگشودم
زان بام که مهر را مقر بودرخساره ماه جلوه گر بود
زان صحنه که عشق بود و حالیبر جای نماند جز خیالی
مه در دل بحر بیکرانهچون زورق سیمگون روانه
چرخ و در و دشت و کوه آراممن شاد ز روز و رنجه از شام
میگفتم و دل بیاد او نیزمیگفت بناله ای دل انگیز:
افسوس که با تو سیر گلگشتچون خواب و خیال بود و بگذشت