شمارهٔ ۵ - میگون
رفتی و دلم شکستی ایدوستاین کار که میکنی نه نیکواست
رفتی و بایزدت سپردمبازآ که ز حسرت تو مردم
ای داروی درد و محرم رازچون شد که دگر نیامدی باز
رنجیده بمن نگاه کردیروزم چو شب سیاه کردی
این جور ز چون توئی سزا نیستاین شیوه یار آشنا نیست
زین جور و عتاب دست بردارجان تو خطاست با من اینکار
نی نی که تو کودکی و خردیناچار وفا ز یاد بردی
آنشب که من و تو دست در دستگر یاد تو نیست یاد من هست
نقشی است نشسته بر ضمیرمزائل نشود اگر بمیرم
یادآور از آن شبان میگونآنشب که تو با لبان میگون
در بستر ناز آمدی بازسر در بر من نهادی از ناز
از زحمت راه خسته بودیدو نرگس مست بسته بودی
از لاله هزار شاخه مهتاببر روی تو اوفتاد و در خواب
چشمم ز سرشگ شوق تر بودبر روی تو خیره تا سحر بود
تو خفته بناز در برمنمن پاک نظر، تو پاک دامن
الطاف ترا بیاد دارمز این خاطره ها زیاد دارم
عهدی که تو خود درست کردیچون شد که دوباره سست کردی