گنج

شمارهٔ ۸ - گل میخک

۱۸ بیت
باز یاد آمدم ای سرو بلندزان بر آشفته دو زلف چو کمند
یاد آن عهد که با هم بودیمدر اداره خوش و خرم بودیم
ای پری چهره شیرین لب مستدست بشکسته من یادت هست؟
یادت آید بدو صد مهر ایدوستپرتقالی که تو میکندی پوست؟
یاد آندم که پریشان رفتماز برت سوی صفاهان رفتم
گرچه رفتم که بمانم دو سه ماهباز فکرت بسرم زد ناگاه
از سر سیر و سفر بگذشتمبهوای تو بسر برگشتم
خواستم درد خود ابراز کنمگله از هجر تو آغاز کنم
گرچه خود افصح ناسم بسخنباز در پیش تو ماندم الکن
تا بخوانی غم این عاشق مستگل میخک، که بمعنای دل است
اندر آن جعبه گز بنهادمپی سوقات بدستت دادم
رنگ سرخش ز دل خونم بودیادگرا دل مفتونم بود
دل خود هدیه راهت کردمبفدای رخ ماهت کردم
گرچه آنروز که آزرده و مستخورده بودم بره عشق شکست
گفته بودم که بکس دل ندهمسر بپای بت دیگر ننهم
باز لطف تو گرفتارم کردگردش چشم تو بیمارم کرد
ای چو جان یافته ره در رگ و پوستگر تو هم نیز مرا داری دوست
من که پیوست کنم یاد از توپاسخی ده که شوم شاد از تو