گنج

شمارهٔ ۸۱ - بامید سحر

۶ بیت
سالها میگذرد، کز غم او بیمارممگر امشب بعیادت بسر آید یارم
تا مگر باد، ز مویت بمن آرد بوئیشب تاریک، بامید سحر بیدارم
گر ز آزدن من، هست غرض مردن منمنکه خود مردم از این غم، چه دهی آزارم
ترک من گفتی و پیمان وفا بشکستیخبرت نیست، که بی دوست ز جان بیزارم
ای صبا! گر گذری بر سر کویش سحریخبرش ده: که ز عشقت جگری خون دارم
گو: شبی در برم آید، پی تسکین دلمتا سر و جان، همه را در قدمش بسپارم