شمارهٔ ۷ - خلوت چشم
بسکه در خلوت، دو چشمم خون بدامان میکنداز صفای دیدنم کم کم پشیمان می کند
با گلی دلخوش، چه حاصل؟ در بهاری کاینچنینبرق حاصل سوز، تاراج گلستان می کند
نشکفد در غنچه آن گل، چون دل خونین منکاز حیا، روی از نسیم صبح پنهان می کند
پنجه بگشاده سخت هوس باید بکارشانه هر زلفی که مییابد پریشان می کند
بعد از این از خلق و تزویرش بر آرم سربکوهبا دل ما کی کند دیو آنچه انسان می کند؟
گر مرا نازی در این وحشت سرا باید کشیداز اجل باید که هر دشواری آسان می کند