شمارهٔ ۴۸ - بیاد دوست
ز جمع ما برون رفتی، شکستی محفل ما راشکستی محفل ما را و افسردی دل ما را
ز کشت دوستی، حاصل ندیدم غیر نومیدیبدست برق بسپردند گوئی حاصل ما را
دگر زین بحر طوفان خیز، امید رستگاری نیستکه کشت این باد محنت زا، چراغ ساحل ما را
تو هم ای کاروانسالار جان، رخت سفر بر بندکه تا سر منزل جانان، رسانی محمل ما را
رفیعی رفت و مشکل کرد کار بزم مشتاقاناجل شاید بدست خود، گشاید مشگل ما را