شمارهٔ ۴۷ - بانگ دلکش
بزمی خوش است امشب و اهل نظر خوشندخاصه که گلرخان، همه چون می بگردشند
دیگر مجال معجز عیسی نمانده استبراهل دل، که زنده بآواز دلکشند
گوئی به گرد روی وی، آن حلقه های زلفدلهای خسته اند، که چندین مشوشند
ما با خیال این لب خوش نغمه، سرخوشیمگر دیگران، ز یار هم آغوش سرخوشند
شیوا چو بانگ دلکش، و شیرین چو شعر مننشنیده اند سازی و شهد نمی چشند