شمارهٔ ۲۹ - آرمیده سحر
چنین که از شب تاریک من، رمیده سحرمگر بخواب به بینم شبی، دمیده سحر
ز صبح کودکی امشب، جز این ندارم یادکه دلفریب بود، جلوه سپیده سحر
چه سالها، که بر این شب گذشت و صبح نشدمگر چو دیده بخت من آرمیده سحر
چه خوش بود، که ببینم بخنده برلب بامچو کودکان بتماشای من دویده سحر
بهای صبح دل انگیز را، کسی داندکه همچو من گذراند شبی ندیده سحر