شمارهٔ ۳۰ - یکشب آخر
یکشب آخر بصد افسون ببرش میگیرمکام دل، از لب همچون شکرش میگیرم
نازها، میکشم از نرگس شهر آشوبشبوسه ها، از رخ همچون قمرش میگیرم
پاس این لطف، زجان بیشترش خواهم دادکه در آغوش، زجان تنگترش میگیرم
تا از این دایره بیرون ننهد پای از نازدست چون حلقه بدور کمرش میگیرم
کم کم از باده گلگون کنمش مست و خرابتا خبردار شود، بیخبرش میگیرم
همه با مستی و شوخی، گذرانم شب رامطلب آنست که وقت سحرش میگیرم