شمارهٔ ۲۴ - خندیده که میگرید
از ناز چه میخندی، بر دیده که میگریداین دیده زمانی نیز، خندیده که میگرید
چون دیده ترا سرمست از باده اغیاریدر خون خود از غیرت غلطیده که میگرید
تنها نه از این مردم صد روی ریا دیده استاز مردمک خود هم بد دیده که میگرید
لب نیک و بد دنیا، نا خوانده که میخنددچشم آخر هر کاری، پائیده که میگرید
صد داغ نهان دارد این سینه که می سوزدصد گونه بلا دیده است این دیده که میگرید