گنج

شمارهٔ ۱۶ - طفل زمان!

۷ بیت
عمریست تا بپای خم از پا نشسته ایمدر کوی میفروش، چو مینا نشسته ایم
ما را زکوی باده فروشان، گریز نیستتا باده در خم است، همین جا نشسته ایم
تا موج حادثات چه بازی، کند که مابا زورق شکسته، بدریا نشسته ایم
ما آن شقایقیم، که با داغ سینه سوزجامی گرفته ایم و بصحرا نشسته ایم
طفل زمان، فشرد چو پروانه ام بمشتجرم دمی، که بر سرگلها نشسته ایم
عمری دویده ایم بهر سوی و عاقبتدست از طلب نشسته و از پا نشسته ایم
فرهاد با ترانه مستانه غزلدر هر سری چو نشئه صهبا نشسته ایم