گنج

شمارهٔ ۱۳ - باید رفت

۷ بیت
گرچه از کوی توام، بی دل و جان باید رفتلیک با سوز دل و اشک روان باید رفت
همچو مرغی که برندش ز گلستان به قفساز سر کوی تو، فریاد زنان باید رفت
من نه آنم که توانم شدن از کوی حبیببگمانم، که بدنبال گمان باید رفت
امشب از کوی تو، ما درد کشان می دانیمکه از این در، بدر درد کشان باید رفت
میروم از برت، ای یار و ندانم زینجابکجا؟ با چه قدم؟ با چه نشان؟ باید رفت
همه آلوده و از بخت سیه، ما را بینکه به میخانه در این شهر نهان باید رفت
خلقت بیهده را بین، که مرا با همه جهدبی خبر از همه اسرار جهان باید رفت