شمارهٔ ۱۰۷ - شبنم
تا ترا از می و معشوق جدا نتوان دیدلحظه ای از قفس دردها رها نتوان دید
مست و مدهوش بمیخانه چرا افتادیکه در آن پیکره ها نور خدا نتوان دید
غافل از چرخ مشو، تکیه مکن بر نگهیکه بهر دیده نشانی ز صفا نتوان دید
مست و دیوانه مشو، زهر جگر سوز منوشپی این زهر روانکاه دوا نتوان دید
تو در این جمع ریا آیت لطفی، زین روبتو این کجروی و ظلم روا نتوان دید
چون سخن ساز کنی نغمه مهر است و وفااین همه خرمی از باد صبا نتوان دید
شبنم جان مرا تاب نگاهت نبودآتشی همچو تو در محفل ما نتوان دید