بخش ۹۴ - رزم گرشاسب با منهراس
گرفتند از آنجای راهِ درازجزیری پدید آمد از دور باز
یکی مرد پویان ز بالا به پستخروشان گلیمی فشانان به دست
چو دیدند بُد ز اندلس مهتریبه پرسش گرفتندش از هر دری
چنین گفت کز بخت روز نژندمرا باد کشتی بایدر فکند
ازین کُه دمان نره دیوی شگفتبرون آمد و کشتی ما گرفت
دو صد مرد بودیم نگذاشت کسهمه خورد و من ماندهام زنده بس
سپهبد مرورا به کشتی نشاستبه کین جستن دیو خفتان بخواست
گرفتند لشکر به یک ره خروشکه او منهراس است با او مکوش
که با خشم چشم ار بر آغالدتبه یک دَم همه زور بفتالدت
دژ آگاه دیوی بد و منکرستبه بالا چهل رش ز تو برترست
به سنگی کند با زمین پست کوهسپاه جهان گردد از وی ستوه
چو غرد برد هوش و جان از هژبرز دندان درخش آیدش وز دم ابر
به جستن بگیرد ز گردون عقابنهنگ آرد از ژرف دریای آب
بدین کوه شهری بدُست استواردرو کودک و مرد و زن بیشمار
ز مردم وی آن شهر پرداختستنشمین به غاری درون ساختست
چو بیند یکی کشتی از دور راهبگیرد کند مردمان را تباه
ز دریا نهنگ او به خشکی بردبه خورشید بریان کند پس خورد
چو جان شد به در باز ناید ز پسز مادر دوباره نزادست کس
سپهدار گفت از من آغاز کارخود این رزم کرد آرزو شهریار
ازین زشت پتیاره چندین چه باکهمین دم ز کوهش کشم در مغاک
جز از بیم جان گر دگر نیست چیزچنان چون مرا جان و راهست نیز
به شیری توان شیر کردن شکاربه گرد سواران رسد هم سوار
بسی لابه کردند و نشنید گردپیاده برون رفت و کس را نبرد
همی گشت بر گرد آن کوه برزبه بازو کمان و به کف تیغ و گرز
به ناگه بدان دیوش افتاد چشمورا دید در ژرف غاری به خشم
یکی جانور گونه پر جنگ و جوشکه هرکش بدیدی برفتی ز هوش
چو شیرانش چنگال و چون غول رویبه کردار میشان همه تنش موی
دو گوشش چو دو پرده پهن و درازبرون رسته دندان چو یشک گراز
ستبری دو بازو مه از ران پیلرخش زرد و دیگر همه تن چو نیل
همی ریخت غار از غرنبیدنشهمی شد نوان کُه ز جنبیدنش
ز صدرش فزون ماهی خورده بودز پیش استخوانهاش گسترده بود
دل شیر جنگی برآورد شوربه یزدان پناهید و زو خواست زور
گشاد از خم چرخ تیری به خشمزدش بر قفا برد بیرون ز چشم
غریوی برآمد از آن نره دیوکه برزد به هم غار و که ز آن غریو
دمان تاخت کآید به بالا ز زیردَرِ غار بگرفت گرد دلیر
به خنجر یکی پنجه بنداختشدر آن غار هر سو همی تاختش
به هر گوشه کز غار سر بر زدییکی گرزش او زود بر سر زدی
فغانی ز دیو و خروشی از اویبه خون غرقه دیو و به خوی جنگجوی
نبودش برون راه کآید به جنگبرو بر شد آن غار زندان تنگ
ز خونش که شد در هوا شاخ شاخهمی لاله رُست از شخ سنگلاخ
خروشش همی برگذشت از سپهردَمش آتش و دود بر زد به مهر
چو بیچاره شد کوه کندن گرفتز بر سنگ خارا فکندن گرفت
به هر سنگ کافکندی از خشم و کینهوا تیره گردید و لرزان زمین
گرفته رهش پهلوان سپاههمی داشت از سنگ او تن نگاه
گهی گرز کین کوفتش گاه سنگدر آن غار کرده برو راه تنگ
سرانجام سنگی گران از برشفرو هشت کافشاند خون از سرش
تن نیلگونش وشی پوش گشتچو کوهی بیفتاد و بیهوش گشت
سبک پهلوان پیش کآید به هوشبه غار اندرون رفت چون شیر زوش
دو دست و دو پایش به خم کمندفرو بست و دندانش از بُن بکند
گزید از سپه مرد بیش از شماربه کشتیش بردند از آن ژرف غار
همی غرقه شد کشتی از بار اویسپه خیره یکسر ز دیدار اوی
رسنهای کشتی جدا هر کسیببستند بر دست و پایش بسی
چو هُش یافت هرگاه گشتی دمانگسستی فراوان رسن هر زمان
زدی نعرهای سهمگین کز خروششدی کوه جنبان و دریا به جوش
جهان پهلوان پیش دادآفرینبسی کرد با مهر یاد آفرین