گنج

بخش ۹۵ - رسیدن گرشاسب به جزیره قاقره

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۵۲ بیت
وز آنجای با لشکرش یکسرهبه یک هفته آمد برِ قاقره
خبر زی جزیره شد اندر زمانبیآمد برون لشکر بدگمان
بدیدند هفتاد کشتی به راههمه بادبان بر کشیده به ماه
چو کوهی روان هر یکی بادواربه هر کُه بر ابری ز بر سایه دار
چو در سبز دشتی سواران جنگازو هر سواری درفشی به چنگ
چو بر روی گردون پراکنده میغهمه میغ پر برق و تابان ز تیغ
سبک رزم را لشکر آراستندبه کوشش همه شهر برخاستند
برآمد به خشکی جهان پهلوانبزد صف کین با دلاور گوان
غَو کوس و نای نبردی بخاستزمین گرد شد گشت با چرخ راست
نبد راه ایرانیان زی گریغز پس موج دریا بُد و پیش میغ
بکردند رزمی گران بس شتاببه خون بر زمین شد چو کشتی بر آب
صف از رمح دیوار نی بسته شدز هر گوشه پیکار پیوسته شد
به گردون رسید از بس آشوب جنگبه دریا نهیب و به کوه آذرنگ
جهان نعره مرد جنگی گرفتخور از رنگ خون چهر زنگی گرفت
نوند یلان بد عنان دار میغبه کف بر درخش روان بار تیغ
ز پیکان‌ها خون به جوش آمدهکمان گوش‌ها نزد گوش آمده
ز شمشیر شیران پر از ماز ترگز گرز دلیران به پرواز مرگ
سواران ز خون لاله کردار چنگپیاده چو مصقول دامن به رنگ
ز بس تن به شمشیر بگذاشتهچنان ژرف دریا شد انباشته
یکی میغ بست آسمان لاله گوندرخش وی از تیغ و باران ز خون
شه قاقره تاخت از قلبگاهپیاده بَرِ پهلوان سپاه
گران استخوان شاخ ماهی به دستزدش بر سپر خرد بر هم شکست
نیامد به گرد سپهبد گزندسبک جست چو نره شیری ز بند
چنان زدش بر گردن از خشم تیغکجا سرش چون ماغ شد بر به میغ
گریزان شد آن لشکر قاقرهنه شان میمنه ماند و نه میسره
دلیران ایران به خشم و ستیزپی گردشان برگرفتند تیز
بکشتند از ایشان کرا یافتندبه تاراج زی شهر بشتافتند
به غارت همه شهر کردند پاکبه شمشیر کردند خلق‌اش هلاک
گرفتند چندان بی اندازه چیزکه نادید کس هم بنشیند نیز
هم از سیم و گوهر هم از زر و مشکهم از عود تر هم ز کافور خشک
سوی کاخ شه سر نهادند زودبه تاراج بردند از آن هر چه بود
چه جفتش چه خوبان آراستهچه از بی کران گونه گون خواسته
یکی کاخ دیدند نو شاهواربه زر و گهر کرده یکسر نگار
ز عنبر یکی باره دیوار بامزمین سوده کافور و در عود خام
بکندند و بومش بر انداختندهمه کاخ و ایوان بپرداختند
اسیران ایران گره را ز بندگشادند نادیده یک تن گزند
ز شهر دگر هر چه آورده بوداگر خواسته بود اگر برده بود
چهل کشتی از وی بینباشتندوز آنجا ره طنجه برداشتند
همه طنجه از شادی آذین زدندبه ره کله از دیبه چین زدند
جهانی به نظاره منهراسگرفته ز دیدنش هرکس هراس
چپ و راست هر سوش دو زنده پیلوی اندر میان همچو کوهی ز نیل
روان چار کوه‌اند گفتی بپایببسته به یک میل جنبان ز جای
دو بازو به زنجیرها کرده بندبه هم بسته در پای پیلان زند
به پیلان بر از زورش آسیب کوسغریوش چو اندر کُه آوای کوس
ز بانگ و دمش هر کجا شد به راهزمین بود جنبان و گردون سیاه
همه راه تا خانه شهریاربُد از زر و دُر پهلوان را نثار
ز بس گوهر اندر کنار و به خمهمه پشت جنبندگان بُد به خم
بدون هرکس از خرمی سور کردکز ایشان بدِ دشمنان دور کرد
یکی مه سپهبد بر شاه بودکه رفتنش چون سر ماه بود
به شاه و بزرگانش هر گونه چیزببخشید و هر بدره کآورد نیز
دگر پیش یکسر بزرگان و خردخطی کرد بر شاه و او را سپرد
به پیمان که چون باشدش کام و رایفرستد ز گنج آن همه باز جای