گنج

بخش ۹۳ - رفتن گرشاسب به جنگ شاه لاقطه و دیدن شگفتی ها

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۸۰ بیت
چو شد بر جزیره یکی بیشه دیدهمه دامن بیشه لشکر کشید
شه لاقطه بود کطری به نامدلیری جهانگیر و جوینده کام
جهان پیش چشمش به هنگام خشمکم از سایه پشه بودی به چشم
چو آگه شد از کار گرشاسب زودبفرمود تا لشکرش هر چه بود
به هامون سراسر جبیره شدندبه پیکار جستن پذیره شدند
سه منزل به جنگ آمد از پیش بازدمان با گران لشکری رزم ساز
همه ساخته ترگ و خفتان جنگز دندان ماهی و چرم پلنگ
سر گوسفندان فلاخن به دستگرفتند کوشش چو پیلان مست
اگر ترگ و خود ار سپر یافتندبه سنگ فلاخن همی کافتند
سبک رزم را پهلوان سترگفروکوفت زرینه کوس بزرگ
غَو مهره و کوس بگذشت از ابردم نای بدرید گوش هژبر
دلیران ایران به کین آختنگرفتند هر سو کمین ساختن
ز خون رخ به غنجار بندود خورز گرد اندر آورد چادر به سر
ز یک روی سنگ و دگر روی تیرببارید و شد چهر گیتی چو قیر
شد از بیم رخ ها به رنگ رزانسَرِ تیغ چون دست وشی رزان
هوا بانگ زخم فلاخن گرفتجهان آتش و سنگ آهن گرفت
پر از گرد کین پرده مهر شدز پیکان سپهر آبله چهر شد
چنان خاست رزمی که بالا و پستبُد از خون نوان همچو از باده مست
کُه از تابش تیغ لرزان شدهزریر از رخ بددل ارزان شد
ستیزندگان نیزه با خشم و شورفرو خوابنیده به یال ستور
لب کین کشان کافته زیر کفز گرمای خورشید خفتان چو خَف
میان در سپهدار چون کوه برزپیاده دو دستی همی کوفت گرز
کمند از گره کرده پنجاه کردز ماهی همی برد و بر ماه کرد
به هر حمله سی گام جستی ز جایبه هر زخم گردی فکندی ز پای
شدی بازو و خنجرش نو به نوگهی خشت کار و گهی سر درو
خروشش چنان دشت بشکافتیکه در وی سپاهی گذر یافتی
تو گفتی مگر ابر غران شدستو یا کوه پولاد پران شدست
گهی نیزه زد گاه گرز نبرداز آن دیو ساران برآورد گرد
چوزو کطری آن جنگ و پیکار دیدبرش مرد پیکار بیکار دید
به دل گفت هرگز چنین دستبردندیدم به میدان ز مردان گرد
شدن پیش گرزش که یارا کندبه جنگ از سپر کوه خارا کند
مرا بادی این کینه زو آختنکه ماندست از آویزش و تاختن
درآمد چو تندر خروشنده سختبه دست استخوان ماهیی چون درخت
بزد بر سرش لیک نامد زیانسبک پهلوان همچو شیر ژیان
چنان زدش گرزی که بی زور شدزمینش همان جا که بُد گور شد
گریزان سپاهش گروها گروهنهادند سر سوی دریا و کوه
دلیران ایران ز پس تا به شهربرفتند و کشتند از ایشان دو بهر
از آن پس به تاراج دادند رویفتادند در شهر و بازار و کوی
ز زر و ز سیم و ز گستردنیندیدند کس چیز جز خوردنی
در خانه‌ شان پاک و دیوار و بامز ماهی استخوان بود از عود خام
ز مردان که بُد پاک برنا و پیربکشتند و دیگر گرفتند اسیر
از ایوان کطری چو سیصد کنیزببردند و جفت و دو دخترش نیز
یکی خانه سر بر مه افراشتهپر از عود و عنبر بر انباشته
سپهبد همه سوی کشتی کشیدوزان بردگان بهترین برگزید
ز هر چیز ده کشتی انبار کرددو صد گرد بروی نگهدار کرد
سوی طنجه نزدیک عم زاده بازفرستاد و او راه را کرد ساز
به گرد جزیره به گشتن گرفتبدان تا چه آیدش پیش از شگفت
همه نیشکر بُد درو دشت و غاردگر بیشه بُد هر سوی میوه دار
بسی میوه ها بُد که نشناختندنیارست کس خورد و بنداختند
ز هر جانور کان شناسد کسینبد چیز الا تشی بُد بسی
که نامش به سوی دری چون کشییکی سنگه خواندش و دیگر تشی
به تن هر یکی مهتر از گاومیشچو ژوبین بر او خار یک بیشه بیش
گه کین تن از خم کمان ساختیوز آن خار چون تیر بنداختی
اگر بر زره برزدی یا سپربرون بردی آسان به سوی دگر
فکندند از آن چند هر گرد گیروز آن خار او خشت کردند و تیر
پس آن کشتی و بردگان با سپاهبه دریا چو رفتند یک روزه راه
فتادند روز دهم یکسرهبه خرم کُهی نام او قاقره
جزیری پر از لشکر بی شمارشهی مر ورا نام او کوشمار
چو دیدند کشتی دویدند زودبه تاراج بردند پاک آنچه بود
دلیران ایران یکی رزم سختبکردند و اختر نبد یار و بخت
گرفتار آمد صد و شصت گرددگر غرقه گشتند و کس جان نبرد
یکی کشتی و چند تن ناتوان بجستند و رفتند زی پهلوان
بدادند آگاهی از هر چه بودسپهبد سپه رزم را ساخت زود
شتابان رهِ قاقره بر گرفتجزیری به ره پیشش آمد شگفت
کُهی در میان جزیره دو نیمیکی کان زر و دگر کان سیم
سه منزل فزون بیشه و مرغزاردوان هر سوی روبه بی‌شمار
به بر زرد یکسر به تن لعل پوشهمه شکل دنبال و کافور گوش
به نزدیک آن کوه بر پنج میلبرابر کُهی بود هم رنگِ نیل
به چاره بر آن کُه نرفتی کسیوزو عنبر افتادی ایدر بسی
خور روبهان پاک عنبر بدیدگر تازه گل‌های نوبر بدی
از آن روبهان هر کس اندر سپاهفکندند بسیار بی راه و راه
ز تن پوستهاشان برون آختندوزان جامه گونه گون ساختند
از آن جامه هر کاو شبی داشتیدَم عنبرش مغز انباشتی
بسی زآن دو کُه زر ببردند و سیموز آنجا برفتند بی ترس و بیم
رسیدند نزد جزیری دگردرو نز گیا چیز و نز جانور
زمینش همه شوره و ریگ نرمچو جوشنده آب اندرو خاک گرم
ز تفته بر و بوم او گاه گاهدمان آتشی بر زدی سر به ماه
برو هر که رفتی هم اندر شتابشدی غرقه در ریگ و گشتی کباب
ز ماهی استخوان شاخها بر کناربُد افکنده هر یک فزون از چنار
دگر مُهره بد هر سوی افتاده چندکه هر یک مِه از گنبدی بُد بلند